close
تبلیغات در اینترنت
لک پرس
لک پرس
رسانه فرهنگی قوم لک
مطالب پر بازدید
مطالب تصادفی
شاکه مسور


شاکه مسور

در میان مردم لک هرگاه دونفر زیاد باهم دوست و همیشه باهم باشند را #شاکه و #مسور خطاب میکنند::: در زمانهای گذشته «شاکه» شاعری تهیدست و فقیر (ژار) بود که در سفرش به شهری میرسد و در کنار دیواری با «هورَ»و «جِل» الاغش خود را از سرمای شب می پوشاند. شب هنگام مردی از پنجره میبیند برف باریده و میگوید:(شکرانه م پیت بو کَس سر مزانو) شاکه سخن را میشنود و در جوابش میگوید

سفید برگه له روی سرزمن شانو) پاسی دیگر از شب میگذرد مرد دوباره لب پنجره میاید و میبیند باران در حاله باریدن است میگوید: (شکرانه م پیت بو بوینای بان سر)و شاکه در جوابش (حویرده گلالان آو گرتنه ی ور) سپیده دم مرد از پنجره میبیندهمه جا یخ بسته (سایقه) میگوید:(شکرانه م پیت بو سایقه بربر)شاکه که از سرما لرز میزند در جوابش میگوید:(سراو سرزمین کردیه نقره و زر) مرد از این حاضر جوابی به وجد میاید و شاکه را به داخل عمارت دعوت میکنه . از قضا مرد که منصور یا مسور نام دارد خان آن شهر است . خان مسور از شاکه میخواهد که در کنارش بماند و با او زندگی کند. شاکه میپذیرد . مدتی بعد خان منصور (مسور) برای شاکه زن میگیرد. شاکه و مسور با هم به سفری طولانی میروند . و بعد از چند ماه که در راه برگشت به خانه هستن . خان پیشنهاد میدهد به طور ناشناس همسرانشان را آزمایش کنند . خان در خانه را میکوبد و در تاریکی پنهان میشود .زنش داد میزنه و میگه: (یاگه خانه ی یا خانه مه ردیه / دی کس وه ی دراخل گذر نه که ردیه ) یا خان است یا خبر مرگ خان ورنه کسی دگر راه به اینجا ندارد. 😂خان با این حرف به وفاداری زنش پی میبرد . نوبت به شاکه میرسد . درب را به صدا در میاورد. و منتظر واکنش زنش میماند . زنش بلند میگوید: (یارحسن هیتا هیت چیه ماین وری ایره) یار حسن چه خبرت است دمادم به اینجا سر میزنی.😂

آسمان بر سر شاکه آوار شد و به خانه ای خان میرود و میگوید: (دل کم بیه و فوته ی قساو/ لیل من وه یار حسن مه کری حساو😭) . و فردای ان روز شاکه از همسر خیانت کارش جدا میشود . و به خانه خان مسور بر میگردد و به دوستی خود ادامه میدهند . تا زمانی که خان مسور میمیرد و شاکه دیوانه میشود(شاکه ژاره که، شیت و دیوانه/ چو کنار وه دس بیزار ژه یانه) شاکه سر به بیابان میگذارد و میرود . سال ها بعد خبردار میشود که بعد از مرگ مسور پسرش به دنیا امده شاکه به دیدن پسر مسور میرود و از شکار ها و سفرها برای پسر مسور تعریف میکند . که بعدها پسر مسور این داستان را به شعر میسوراید. دوستی این دو به طوری افسانه بوده تا کنون در تاریخ و فرهنگ ما لکها باقی مانده . 


تعداد بازدید از این مطلب: 11
موضوعات مرتبط: ادبیات و زبان لکی ,
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1




می توانید دیدگاه خود را بنویسید

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی